تبليغاتX
عشق سوخته

             اللهم عجل لولیک الفرج          

 


قال الحسين‏ عليه السلام :                                      

« اَنَا قَتيلُ الْعَبَرة لا يَذْكُرُنى مُؤمِنُ اِلَّا اسْتَعْبَر »

« من كشته اشك چشم هستم هيچ مؤمنى مرا ياد نمى‏كند

 مگر آن كه با ياد من طلب اشك مى‏كند و گريان مى‏شود »

                كامل الزيارات، باب 36

نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:46 | لینک ثابت |

 

 

اي قشنگ ترين بهانه زندگيم به من بگو مهر و محبت

را از كدامين چشمه زيبايي گرفتيكه خارها را

گل كردي و دلها را عاشق خود و انوار

كدامين ستاره اي كه روشنايي

 چشمانت را از آن گرفته اي

كه با نگاهت شعله عشق را

در جانم افروختي. صدايت را از كدام

مرغ خوش آوا گرفته اي كه طنين آن مرهم

 همه زخم هاي من است. خوابم مياد اما

مي ترسم كه بخوابم مي ترسم

 كه اگه بخوابم تو را درخواب

 ببينم كه از من جدا

مي شوي.

نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:42 | لینک ثابت |

گفتم نرو پرپر ميشم!! گفتي مي خوام رها بشم!!گفتم آخه عاشق شدم!! گفتي مي خوام تنها باشم!!گفتم دلم،گفتي بسوز،گفتم يه عمري باز هنوز!!! گفتم پس عمرم چي ميشه،گفتي هدر شد شب و روز،،!!!آي دلم!! گفتم آخه داغون ميشم!!گفتي به من خوش ميگذره!!گفتم بيا چشمام به تو!!گفتي آخه کي ميخره !!!  گفتم منو جنس مي بيني!!گفتي آره بي قيمتي!!!گفتم يه روز کسي بودم،،به من نکن بي حر متي گفتم صدام ميميره باز!گفتي به درد بسوز بساز!!گفتم حالا که پير شدم،،گفتي که از تو سير شدم!!گفتم تمنا مي کنم،،گفتي مي خوام خوردت کنم!!گفتم بيا بشکن تنو!!گفتي فراموش کن منو......

نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:39 | لینک ثابت |

 

کاش هنوز اون‌قدر بچه بودیم که

غصه‌هامون تو آغوش مادرامون با یه نوازش مادرانه فراموش می‌شد...

و دردهامون با یه بوسه‌ی مهربانانه‌اش...

 کاش هنوز اون‌قدر بچه بودم که

که چین‌های چادر مادرم می‌تونست منو از مشکلات حفظ کنه

کاش هنوز بچه بودم!!

 اون وقت!

با گریه دلمو می‌گرفتم جلوش و بهش نشون می‌دادم چطور...

تا با لبخندی...

 می‌بوسیدش و

دست می‌کشید رو موهام...

گونه‌ام رو نوازش می‌کرد... اشکامو پاک می کرد و

با همون لبخندش آروم می گفت:

خوب میشه! ببین امروز چقدر بزرگ شدی!!

و من سرمو می‌ذاشتم رو دامن‌ش تا همه تلخی‌هام رو از گریه کنم...

 می‌دونم هنوز بلده تکه به تکه‌‌ی دلم رو آروم کنه

می‌دونم هنوز می‌تونه ترک به ترک‌ش رو با مهر پر کنه

می‌دونم همه عطش دلم رو با عشق سیراب می‌کنه... می‌دونم!

ولی می‌ترسم

می‌ترسم غم رو مهمون دل مهربونی کنم که نگاه‌ش مرحم دردهامه

کاش هنوز بچه بودم...

 کاش...کاش.

نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:34 | لینک ثابت |

خانه ای ساخته ام، روی وارستگی دریاها
 تکیه بر دامن کوه، سر راه وزش باد بهار
 خانه ای ساخته ام روی احساس گیاه
 پای دیوار بلورین بهشت
 خانه ای ساخته ام ، روی شادابی ایمان
 و به رنگ گل سرخ، زیر باران ستاره
 و به پهنای جهان
 خانه ای ساخته ام
 خاکش از باغ امید ، آبش از شبنم گل، نم نم ابر
 لب یک رود پر آب،که بود خانه سیال هزاران ماهی
 خانه ای ساخته ام......
 که به روی در دیوار بلورش
 پیچک عاطفه و عشق و محبت
 گل شادی وشعف می روید

نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:25 | لینک ثابت |

کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم    

                                           هم صدای قاصدکهای تکلم میشدم

می نشستم زیر آواز سپید چلچله          

                                           بار دیگر خیس باران ترنم میشدم

زندگی را میدویدم تا فراسوی امید           

                                          تا که در چشم تماشا یک توهم میشدم

آرزو میچیدم از رنگین کمان شاپرک           

                                         باز هم در جنگل پروانه ها گم میشدم

کوچ میکردم از این تنهایی خاکستری          

                                        باز هم همسایه لبخند مردم میشدم

کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است     

                                       کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم

نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:17 | لینک ثابت |

خدايا ! بارالها! ديگر
نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم.

 

ديگر نمي خواهم در اين
عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز!

 

پرواز در آسمان ٫ پروازي
به سوي تو٫ تا ملكوت !

 

خدايا خسته ام ! خدايا
خسته ام از اين مردمان!

 

ديگر گوش شنوايي نيست كه
گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد.



 

ديگر هم دمي نيست كه
غمخوار روزهاي تنهاييم باشد.

 

خدايا اين چه روزگاري
است!!

 

كه آدميان بدون ارتكاب
جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند!

 

اين چه دنيايي است كه هيچ
كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين
نقاب ها كنار بروند!

 

اين چه دنيايي است كه همه
از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!

 

اين چه دنيايي است كه
احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش
بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!

 

خدايا ! بارالها! به من
پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت
ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم
كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من
بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را
در اين وادي جاي بگذارم.

 

خدايا از تو آرامش مي
خواهم. مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم
هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم. ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا
٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم!

 

مي خواهم پرواز كنم ٫
پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت. مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم
٫ با عشق تو ٫ با كمك تو.         

خدايا ٫ عشق زمينيت را
نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را
مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي
به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من
ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش
نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي.

 

خدايا ديگر سخن نمي گويم
. سكوت مي كنم٫ سكوت  و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت
توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!

 

پروردگارم پذيراي من باش
و آن چه را مي خواهم به من عطا كن .              

 من پروازي را مي خواهم
كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را .


نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:12 | لینک ثابت |

کاش میون منو تو این همه تردید نبود

اونیکه بین ما از عشق ما خندید نبود

میتونستم بگم عاشقونه من عاشقتم

کاش میشد باور کنی که من عزیز لایقتم

حالا بین ما جدایست غم جان ترانه دارم

می خونم برات بدونی عزیزم بهانه دارم

می خونم از غصه های دوری شب زده گیر

می خونم تا تو بیایی ،بیا و دستامو بگیر

چه کنم با عشق تو عمریه عاشق گشتم

با همه دروغ ولیکن با تو صادق گشتم

می دونم میری و واژه واژه بر می گردی

من و حیران و خودت دوباره بر می گردی

حالا از دوری تو این دل من تنگ شده

دلم از غصه ی دوریت عزیزم سنگ شده

تو بیا عاشقونه به هم وفادار بشیم

از همین خوابی که مردیم حالا بیدار بشیم

نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:5 | لینک ثابت |

پي اسم تو مي گشتم ته يك فنجون خالي

دنبال يه طرح تازه يه تبسم خيالي

فنجوناي لب پريده قهوه هاي نيمه خورده

من و عشقي كه واسه هميشه مرده

دل به عشق تو سپرده

فال تو رنگ فريب و گريه هاي عاشقونست

فال من طنين آخرين ترانست

رنگ قهوه اي چشمات رنگ خوابه

كه تا شهر بي نهايت منو برده

اون جا كه آخر عشقه

اون جا كه مرز سراب

نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:3 | لینک ثابت |

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص ( چارلی چاپلین)
عشق سوخته
نوشته شده به قلم مجتبی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 16:59 | لینک ثابت |